A rose was in my side 
Every night and day
But I lost it
I am crying today
I was just a man
Before I love it
Angels to praise me
When I worshiped it
I'm trying to find
Find a white mirror
I will show in it
Love is not error...
وقتي آمدي
نگاهم به آينه بود!
تو اما
تنها بودي
تو بودي و تو بودي وتو...
دست به دستت دادم و دل به دلت
از آن تو گرديدم و
لحظههايت را دزديدم
ديگر تنها نبودي
تو بودي و من بودم و من...
آن قدر تكرارت كردم
كه لبريز شدي و لبريز شدم
گاه فكر ميكردم
نه آن "من" درست بود
و نه آن "تو" كامل
"من و تو " بوديم از ازل ...
سكوتم را پر كرده بودي
آينهام شده بودي
اما شكست!
نميدانم غروب بود يا ...؟
وقتي رفتي
نگاهم به پنجره بود!

نگاه پر تمنايم را
در غروب رفتنت ديدى،ولي اعتنا نكردى!
چشمان پرالتماس و نمناكم را ديدى،
ولي نوازشى نكردى!
صداى شكستن قلب عاشقم را شنيدى،
ولى گوش نكردى!
فرياد دلم را شنيدى،
ولى باور نكردى!
گويى من در نگاهت مجسمه اى بودم
كه حتی شكستن بغض آسمان هم
دليل نشد به قصد خداحافظى،
چشمان بارانى ام را نوازش كنى.
شهر لبهايم،دهكده ى چشمانم و دنياى دست هايم
را در حسرت نوازشى عاشقانه گذاشتى؛
تا كهكشان عشقم در غم غربتش،
غرق باران ستاره هاى اشك دلم شود.

سال هاست گوشه ی اتاقم نشسته ام
به ساعت دیواری شکسته ی روی دیوار چشم دوخته ام
و انتظارم را درآغوش گرفته ام.
روی خط ارغوانی زندگی پرازحسرتم٬
به یاد نگاهت٬آرام تر از مرگ شاپرک ها
گریه میکنم؛
ولی از تو نشانی نمی یابم.
هنوز اما
سراغ تو را از میخک های آسمان می گیرم
و به دنبال نشانی از تو هستم.
ولی افسوس٬
تو٬بی من عاشقی!
و من٬بی تو سرگردانم!

من با یک جست وجوی صورتی رنگ٬
در کوچه های ارغوانی دلتنگی قلبم
به دنبال سرزمین چشم هایت می گشتم
کسی صدایم کرد
ولی من به احترام چشم هایت اعتنا نکردم.
بارها شکستم!
گریستم!
نالیدم!
ولی باز به دنبال تو گشتم٬
شاید نشانی از تو بیابم
و دل به دستانت بسپارم
و برایت رازهمه دردهایی که کشیده ام را بگویم!
آه...!نسیم سحرگاه بود که بیدارم کرد.
یک خواب پرازآشفتگی و پریشانی بود.
به پنجره نگاه کردم
سالهاست نشسته ام وازبی وفایی چشمانت گریه می کنم!
چه رویای شیرینی بود٬با تو بودن!
چه رویای سختی ست٬در انتظار تو بودن!
چه رویای تلخی خواهد بود٬بی تو بودن!

سلام! بهانه ی دلتنگی من!
تو در زمستان قسم خوردی همیشه با من بمانی.
تو گفتی:((قسمت دروغه٬مثل بهونه.))
تو گفتی:((عاشق تر از من٬وجود نداره.))
تو گفتی:((پاییز٬بودنش پر از سواله.))
تو گفتی:((دیوونه٬دل نداره.))
تو گفتی:((فریاد من صدا نداره.))
تو گفتی:((گل های ناز پونه از عشقمون می دونه.))
تو گفتی:((عشق ما غروب نداره.))
تو گفتی:((درد عشق٬ دوا نداره.))
چرا تو امشب گفتی:((دارم می رم بی بهونه؟))
اما یادت نره٬
یه دیوونه همیشه منتظرت میمونه!
همیشه!

در این دنیای پر فریب
با آدم های سنگی و نامهربان٬
تنها و غریب٬هم نفس خورشید شده ام!
بیش از این تاب این اقیانوس غربت را ندارم.
زندان غربت مرا همچون تکه چوبی رها و سر گردان
در حصار فولادی اش اسیر کرده است.
نه تاب رفتن از این غربت را دارم
و نه تحمل ماندن!
پرنده های احساس دلم بی لانه شدند!
تو کتاب خط خطی انتظارم را پاک نکردی
و پا بر روی فرش قلبم نگذاشتی٬
تا همچون یک قناری تنها٬اسیر غربت باشم!
بی آنکه تو حتی در یادت٬فکر غربت دلم باشی.
حالا تو بگو:((من غریبم یا تو؟))

پاییز!چشم باز کن و مرا ببین
دیدی رفت و من تنها شدم!
دیدی با رفتنش آسمان آبی ام را با خودش برد!
حال من پشت یک انتظار سرخ و کشنده٬
کنار دشت لاله های وحشی نشسته ام
و برای دوباره دیدنش دعا میکنم.
دیدی ستاره شد و رفت!
دیدی من سواره تاب بیقراری٬
چشم هایم را به آسمان پر ستاره دوخته ام
و لالایی دلتنگی می خوانم!
پاییز!مرا ببین!
بی بهانه رفت و من را ویران کرد!
پاییز تو بگو من پاییزی ام یا تو؟

من آواره نبودم٬
عشق تو آواره ام کرد.
من غریب و تنها نبودم٬
عشق تو غریب و تنهایم کرد.
من دلباخته ی هیچ دلی نبودم٬
شهر قشنگ نگاه تو دلباخته ام کرد.
من دیوانه ی هیچ قلبی نبودم٬
شهر دلفریب قلب تو دیوانه ام کرد.
تو حسرت نکشیدی.
تو در فراق عشق٬اشک نریختی.
تو چشم انتظار٬ ننشستی.
تو عاشق نبودی و درد عشق نکشیدی.
مرا آواره کردی٬دیوانه شدم
و دل باختم٬تا تنها شدم
حسرت به دل ماندم
ولی تو حتی سایه ی دلم را
در کوچه پس کوچه های قلبت
ندیدی و من شکستم.
تو نشکستی.
تو دل ندادی.
تو عاشقانه پرپر نشدی.
اما من.....
بگذار در عزای رفتن عشقم٬عاشقانه بگریم.
سفر کردم٬
به دیاری غریب ونا آشنا٬
تا شاید تو را از یاد ببرم!
در تمام روزهایی که سفر همنشین لحظه هایم بود٬
بیش از تمام لحظه های بی تو بودن٬
به تو می اندیشیدم.
سفر کردم که از یادم سفر کنی٬
ولی دل دیوانه ام٬شوریده ام٬عاشقم٬
با من بود و تو در تمامی لحظه ها با من بودی٬
بی آنکه بدانی فرسنگ ها فاصله بین من ومن بود.
ولی بازتو با من بودی.
گویی این سفر٬ابتدای بیداری دلتنگی ام بود.
تو می توانی باور کنی؟
سفر کردم که از یادم بروی٬ولی عاشق تر شدم!
باور می کنی؟

کاش آن روز
نگاهم٬نگاه جادویی ات را زیارت نمی کرد٬
یا دلم خودش را در قفس چشمانت زندانی نمی کرد!
شکوفه ی رویایی ترین نگاه دنیا از آن تو بود
و من آن روز
شدم آواره ی شهر غربت چشم ها یت.
می دانم هیچ کس شبیه من٬جادوی نگاهت نشد.
دریای دلم طوفانی شد
و امواج٬تنها برای دیدن نگاهت
مرا مسافر همیشگی شهر انتظار کردند.
کاش آن روز
سایه روشن های احساس دلم
خودش را به نقاشی چشمانت نمی سپرد
تا برای همیشه
اسیر سرزمین بی وفای عشق نشود!

بگذار سر بر شانه های تو بگذارم
برای دلتنگی هایم اشک بریزم.
دیروز نگاهت را ندیدم
نمی دانی چگونه سربه بیابان جنون گذاشتم
و اگر نگاهت نبود جان می دادم!
نگاهم کن وبگذار راز نگاهم تو را زیارت کند٬
من آسمان را نمی خواهم٬
دل دریایی ات برایم کافی ست.
نفسم را بردی٬
ولی من عاشقانه خندیدم
و تو در حیرت ماندی!
تنها ستاره ی عاشق بود
که می دانست من چه زجری کشیدم
و برای نبودنت چه قدر اشک ریختم!
شانه هایت را به من بسپار٬
می خواهم راز دلتنگی ام را با قطره های زلال اشک
به آنها بسپارم.

دیوانه شدم!آواره شدم!
تنها و غریب شدم!
اسیر غربت و بی کسی شدم٬ولی عاشقت بودم.
از پیش من رفتی٬دیوانه تر شدم٬گریان شدم.
پر از درد و اندوه شدم٬غرق سرزنش شدم٬
ولی منتظرت بودم٬سالها گذشت و نیامدی.
مجنون شدم٬اندوهگین شدم.
ولی باز نیامدی.
و من می خواهم با خاطرات ابتدای بودنت
زندگی کنم!

کاش در آن غروب زیبا٬
دلم به نگاه عاشقت عادت نمی کرد!
کاش نگاهم٬پیچک چشمانت را باور نمی کرد!
کاش قلبم ازابتدا با قلبت صحبت نمی کرد!
کاش احساسم آن لحظه به سرزمین تبسمت سفر نمی کرد!
کاش در آن غروب عاشقی
چشمان خاکستری ام تمنای دلت را پاسخ نمی داد!
کاش دل دیوانه ام٬
شوریدگی قلبت را جواب نمی داد!
کاش قلبم همه هستی اش را به هستی چشمان تو نمی داد!
کاش احساسم بی قراری اش را
به تندیس صلابت احساس تو نمی داد!
کاش در آن غروب بی هیا هو
حسرت را پشت آن نگاه جادویی ات دیده بودم!
کاش درد تنهایی را زیر لایه های مهربانی ات دیده بودم!
کاش غروب خاکستری را
در آغوش دیوانگی دلت دیده بودم!
کاش انتظار آمدنت را
زیر سایه ی بودنت دیده بودم!
کاش در آن غروب عاشقی
دلم را به دست تو نداده بودم!
تو با من چه کرده ای!
سهم من ازآن غروب عاشقی چیست؟
یک دنیا حسرت و انتظار؟

من نشانی از تو ندارم،
اما نشانی ام را برای تو می نویسم:
در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن و
وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن ،
کنار بید مجنون خزان زده
و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!
در کلبه را باز کن
و به سراغ بغض خیس پنجره برو!
حریر غمش را کنار بزن!
مرا خواهی دید با بغضی کویری
که غرق عصاره ی انتظار
پشت دیوار دردهایم نشسته ام.

از قلبت فاصله می گيرم
چرا که می ترسم صدای پايم شيشه نازک آنرا بشکند
از وجودت فاصله می گيرم
چرا که وحشت دارم حضور سردم تارهای نازک غرورت را بدرد
از چشمانت نگاه بر می گيرم
چرا که واهمه دارم اشک راه چشمانت را به خاطر بسپارد
تو مي روی و من می مانم تنهای تنها
با قلبی شکسته و غروری جريحه دار شده
باران می بارد ومن نيز……
![]()
برای رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت کردم
تو را سهم تمام روياهايم کردم
انصاف نبود
تو که ميدانستی با چه اشتياقی
خودم را قسمت می کنم
پس چرا
زودتر از تکه شدنم
جوابم نکردی
برای خداحافظی……خيلی دير بود……خيلی دير
